حکايت

کاش ميشد همه ما بی دريغ عشق بورزيم...
شايد شنيده باشيد که روزی مردی عقربی را دید که درون اب دست و پا می زند.او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد،اما عقرب او را نیش زد .
مرد باز سعی کرد تا عقرب را از اب بیرون بیاورد،اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند،نجات می دهی."مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزندولی طبیعت من این است که عشق بورزم.چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
 
 
/ 6 نظر / 8 بازدید
حمیدرضا

سلام..از متون بسیار زیبایتون لذت بردم...شادوپیروز باشید...یاحق..

masood

دوست گرامی سلام فکر نمی کردم که نوشتن چند کلمه نظر در مورد مطلب قبلی شما را بدين گونه برنجاند ولی به هر حال زبان سرخ ما اين چند نفر خواننده وبلاگمان را هم می پراند !به هر حال از اين پس فقط خواننده مطالب شما بوده و اظهار نظر نخواهم کرد. پاينده باشيد

mehre-penhan

سلام / خوبی زهره جون / خبر کن آپ می کنی / دلم گرفته / خوشباشی / سر بزن /

سپهر

با سلام متن بسیار آموزنده و دلگرم کننده ای بود امیدوارم همیشه روحیه کرامت و طبع انسانیت در ما فروزان باشد. بیشتر که به این داستانک فکر کردم یاد مهربانی و لطف همیشگی خدا افتادم.

ری را

خيلی زيبا بود .............. کاش انسانها همه اينو می فهميدن ... ميای پيشم .. من اپم

نیکنامی

نيش عقرب نه از ره کين است اما اقتضای انسانهای خود خواه که به غير از خود به هيچ چيز فکر نمی کنند زدن نيش است ! انان اسايش خود را در آزار ديگران می بينند اما باز هم نمی آسايند / موفق باشی