پدر بزرگ همسر

پدر بزرگ ...خیلی دلم برات سوخت وقتی رو تخت بیمارستان اونطوری دیدمت ... با اینکه دیگه نمی تونی حرف بزنی اما چشمات پر از حرف بود ...پر از نصیحت ... انگار میخواستی بهمون بگی با هم مهربون باشید همدیگرو اذیت نکنید و هوای همو داشته باشید ...

قبل از اینکه بری مکه بهت گفتم برام دعا میکنی ؟ گفتی مگه میشه آدم واسه بچه اش دعا نکنه ؟ مرسی که برام کلی دعا کردی .. حالا هم ما  برات دعا میکنیم که زودتر  حالت خوب شه برگردی خونه ؟

 

 

/ 6 نظر / 14 بازدید
سعید

سلام انشاالله که هر چه زود تر حال پدر بزرگتون خوب بشه.خیلی قشنگ و روان می نویسید.نوشته جدایی که مربوط به شما نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ فکر نمی کنم !اگر روحیتون همونجری باشه که می نویسید شما نباید هیچ مشکلی داشته باشید عاقبت بخیر باشید

سعید

سلام انشاالله که هر چه زود تر حال پدر بزرگتون خوب بشه.خیلی قشنگ و روان می نویسید.نوشته جدایی که مربوط به شما نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ فکر نمی کنم !اگر روحیتون همونجری باشه که می نویسید شما نباید هیچ مشکلی داشته باشید عاقبت بخیر باشید

آيه هاي دلنشين

سلام دوست عزيز هيچ شده دلت بخواد روزي يه آيه مهمان خدات باشي؟ اگه دوست داري يه سر بيا خونهء خودت... آيه هاي دلنشين روي يك آيه بخوان و زمزمه كن.. شايد به دل تو هم نشست... و با ما همنشين شدي... شايد بد نباشد هر روز صبحمان را با كليك آيه هاي دلنشين و زمزمه يك جمله از خدايمان نوراني كنيم... اگر موافقي هر روز يك كليك نوراني با ما باش يا علي

زهره

با سلام از آقا سعید تشکر میکنم و باید در جوابشون بگم که خدا رو شکر خودم هیچ مشکل خاصی تو زندگیم ندارم و اون موضوع جدایی هم مربوط به یکی از بستگانه که بدوجوری رو من تاثیر گذاشت

شهربانو

انشالله که حالشون زود خوب میشه و برمی گردن خونه

مسعود

دوست گرامی سلام امروز پس از مدتها که از وبلاگ شما دیدن کردم از نوشته شما متاسف شدم. برای پدر بزرگتان سلامتی و طول عمر آرزومندم