عزت نفس

 

 ساعت 4 بعد از ظهر روز جمعه در يک فروشگاه بزرگ : <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دخترک نحیف و لاغر اندام با چهره ای رنگ پریده در حالیکه سرش رو از خجالت پایین آورده بود و چشمش رو به چرخ خرید دوخته بود با صدای خفیفی گفت : " خانم تو رو خدا بذارید کمکتون کنم...من  چرخ خریدتون رو براتون می یارم بعد هم میذارم سر جای اولش....

 قبلا یه فروشگاه دیگه کار میکردم بیرونم کردن حالا اومدم  اینجا ..."

اسمش محبوبه بودو 8 سال داشت. مدرسه نمیرفت و میگفت خواهر بزگترش تو خونه بهش درس میده ...پدرش 65 سالشه و مریضه و نمیتونه کار کنه و خرج خونوادش رو بده .

علی رغم میل من که میخواستم همونموقع بهش مبلغی کمک کنم همسرم معتقد بود  این دخترگدا نيست! و فقط ميخواد در ازاين کاری که انجام ميده پول به دست بياره..بعد برام ثابت شد که با عزت نفسی که اون داشت محال بود بدون کار کردن پولی از ما قبول کنه...

اون دختربا دستای کوچولوش چرخ خرید روجابجا میکرد و با حوصله و سلیقه خرید ها رو تو چرخ مرتب ميکرد طوریکه  انگار سالهاست در این کار تجربه داره...

با وجود اون دختر چطور می تونستم  تنقلاتی که فقط برای رفع هوس در کنار وعده های غذایی کامل میخوریم رو بردارم درحالیکه معلوم نیست اون دختر دیشب شامی خورده یا گرسنه سر  بربالین گذاشته ...

دخترهای هم  سن و سال خودش که با پدرو ومادراشون خرید میکردن توجهش رو جلب میکردن و نگاهش رو دقایقی به دنبال خودشون میکشوندن ... میتونم حدس بزنم  محبوبه اون لحظه پیش خودش چی فکر میکرده...!!  

 

/ 16 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهره

سلام دوست عزیز ممنونم از حضور همیشه شما خیلی زیبا بود موفق و پیروز باشی عزیز

هزارو يک روزنه

سلام/ اونجا یی که گفتی پارک نیست محل تفریح و عروسی و جشنهای زرتشتیانه .البته عروسیشو شک دارم ولی حتی مسلبقات ورزشیشون هر سال تیر اونجا برگزار میشه. فکر کنم اداب معنوی هم به جا میارن و لی جشنهایی مثل تولد زرتشت و مهرگانشون همیشه به راهه.

هزارو يک روزنه

تازه داستانتو خوندم البته کاش داستان بود/ منم عقيده شوهرتو دارم .برا همينم به ساز زنها تو خيابون هميشه پول ميدم.خدا از پدر و مادرايی که در عين فقر بچه بدنيا ميارن نگذره.

رسپينا

سلام دوست خوبم ... بازهم از دقت و نکته سنجی شما لذت بردم ... واقعيتهايی دردناک دور و برمون هستند که اميدوارم روزی از صحنه زندگی خواهران و برادرانمون پاک بشه و همه بتونن از آسايشی نسبی بر خوردار باشند... متشکرم از همراهی صميمانه ات ...

پرتقال

انشاالله دولت نفتکش مشکلات رو حل ميکنه!

آمحرضا

نوشتی ميتونم حدس بزنم ولی من مطمئنم حدس ميزنم که هرگز نتونی. آدمی خيلی پيچيدس ولی اگه تموم آدما مثل شما بيهوده از کنار اين قضيه نگذرند شايد بشه اين مسايل را حل کرد. شاعر ميگه:تابوده همين بوده ... بچه هارا چکنيم...

دستفروش

قلبم فشرده می شود از خواندن اين نوشته ها و ديدن اين صحنه ها . نمی دانم چه کسی را بايد مقصر دانست . پدر و مادر اين بچه ها را که خودشان هم قربانی جهلشان هستند يا دولت ؟

هامون

حالا٬ کو تا عمل؟ ...ما٬ عالی می انديشيم؛ عالی سخن می گوييم...

اخبهی

دختر گلم از اين همه نکته سنجی و دقت شما در مسائل پيرامون خودت لذت بردم . اين دقت و ريز بينی رو من ندارم . اما دوست دارم داشته باشم . به هر حال خوشحالم که همسر اين شکلی قسمتم شده . عزيزمی گلم .

اکبر

با سلام خدمت شما دوست عزيز آيا حاضرين تبادل لينک کنيم اگه حاضر بودين لينک منو بذارين ومن رو با خبر کنيد تامن هم لينک شما را بذارم حتما به من سر بزن