حياط خانه قديمی

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

آخرین نگاهم رو به حیاط انداختم ... اینجا پر بود از خاطرات دوران کودکی  ...

اون باغچه سمت چپی  که کوچکتربود ، دو تا درخت گیلاس و یه درخت آلبالو داشت . اواخر بهار و اوایل تابستون پاتوق من و داداش علی بود، سبد رو از مامان میگرفتیم تا گیلاس جمع کنیم اما مگه شیطنتهای بچه گانه مجال میداد. بازی میکردیم و گوشواره هایی از جنس گیلاس درست میکردیم ... گاهی هم دور ازچشم مامان آتیشی روشن میکردیم و معمولا دستمون رو میسوزوندیم .

باغچه سمت راستی خیلی بزرگتر بود...سالها پیش پدربزرگ اینجا یه  درخت گردو کاشته بود و حالا  به صورت یه درخت بزرگ و تنومند و میشه گفت گل سر سبد درختهای باغچه خودنمایی میکرد. شاخه هاش سایه بون خوبی برای ایوون درست کرده بود ...شبهای تابستون موقع خواب توی ایوون ، خنکای باد توی برگهاش میپیچید و خواب شیرین و راحت کودکی رو با  نسیم دلپذیرش رویایی میکرد. یه روزجمعه  از اخرین روزهای شهریور هم مختص چیدن گردوهای درشت اون درخت و توزیع اونها  بین اهالی محل بود... واقعا که چه برکتی داشت محصولات اون درخت !

عطر یاسی که از دیوار خونه همسایه بالا رفته بود ، هوش از سر آدم میبرد . دخترهای همسایه که به بهانه ی چیدن یاس  ،  با یه نردبون خودشون رو به بالای دیوار میرسوندند ، گاهی یه ناخنکی هم  به غوره های درخت موی کنار اون میزدند .. اون درخت مو برگهای خوبی داشت و به قول مامان ،  جون میداد واسه درست کردن دلمه ...

 کمی اون ورتر یه درخت انجیر بود که معمولا پر بار بود...یه درخت پیوند سیب و گلابی هم تقریبا وسط اون باغچه  دیده میشد که  میوه هاش نه درست و حسابی مزه سیب میداد نه مزه گلابی. یه طعم ترکیبی و مصنوعی داشت ...اما درخت آلوی کنارش حرف نداشت آلوهای طلایی که گاهی هم لواشکهای خوبی از آب در می اومد و تبدیل میشد به خوراکیٍ برای زنگ تفریح روزهای مدرسه .

زیر سایه  اون  تانکر بزرگ توی حیاط  هم همیشه پر بود از قارچهای ریزو درشت که بعد از بارون های بهاری تعدادشون بیشتر هم میشد و فقط  وجود مارمولکها میتونست باعث بشه قید چیدن قارچها رو بزنم.

هر سال بهار، عطر گلهای محمدی و رز های بزرگ صورتی و سفید حال و هوای دیگه ای به این حیاط میداد.

گاهی هم  عصر یه روز گرم  که بابا از سر کار می اومد ، طعم یه هندوانه شیرین و خنک زیر سایه درختها لحظات رو زیبا تر میکرد.  

و حالا

....

..

.

 این آخرین باری بود که این حیاط قشنگ رو میدیدم ...فردا قراره ابن خونه رو خراب کنن و جای اون آپارتمان بسازنن..دلم برای ریشه های اون گردوی پیر بیچاره میسوزه که فردا باید قطع بشه ... دلم برای حیاط این خونه تنگ میشه...!

 

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هانی

دلم گلم این اشک های خون بهای عمر رفته ای من است . باز تو یه کوچه بن بست گیر افتادم باز دلم هوای دیونه گی کرده . باز دلم یه مشت گوچه سبز نشسته می خواد . باز ...... باز می خوام یه مرد بی مورد بشم

اخبهی

سلام عزيزم . وافعا چقدر قشنگ راجع به حياط و فضای باغچه خونتون نوشتی . خيلی خوب فضای اون جا رو ترسيم کردی . من که کيف کردم . نمی خوام تعريف کنم ولی استعدادت تو نوشتن خوبه لا اقل از من بهتره . به هر حال ممنون ما هم تو حیاط خونه قديمی مون يه باغچه قشنگ داريم که تا حالا از دست بساز و بفروشها جون سالم به در برده . تک تک درختهاش بوی خاطرات دوران بچگيم رو می ده . تابستون و سه ماه تعطيلی . بوی خوب ياس که شبها تو تراس خونمون می پيچيد و صدای قرج قرج کولر همسايه که تا صبح برامون لالايی می خوند . يادش بخير . بچه ها چقدر زود بزرگ می شن و بعدش پير می شن و بعدش . . . .

سيماا

چند سال پيش يک خونه نقلی اما با صفا داشتيم که يک حياط کوچيک با يک باغچه فسقلی داشت .توی اين باغچه دو درخت بود يکی درخت مو و ديگری انجير . درخت مو نزادش فرانسوی بود که بسیار خوشمزه بود و بدون اغراق تا فصل زمستون اگه انگوراشو نمیچیدیم روی درخت بود (مامان میگفت همه رو نچینید و بذاریدچند خوشه برای خوشگلی روی درخت باشه ). و اونوقت تو زمستون هنگامیکه برف میبارید ما هوس میکردیم انگور بخوریم میچیدیمشان و چقدر مزه میداد . چيدن خوشه های انگور زیر بارش برف ... درخت انجیرش هم خیلی پربار بود و انجیرهاي درشت و زیادي میداد که از انجیرهاش تقریبا به تمام همسایه ها مامان پیشدستی میکرد و میداد .ظهرهای تابستون هم زیر سایه اش من و دوستم مینشستیم و رازهای سر به مهر خود را برای هم میگفتیم . و همینطور شبهای تابستون منو خواهرومادرم در کنارش میخوابیدیم و خلاصه خیلی با صفا بود...

سيما

بعد از مدتی که اون خونه رو فروختیم متوجه شدیم درخت مو را باریشه از خاک خارج کرده اند و همسایه ها با افسوس گفتند که پای درخت انجیر هم مواد شوینده ریخته اند و درخت خشک شده . اه از نهادم برامد ...حيف ... درخت مو ديگر وجود نداشت و درخت نازنين انجير خشک شده بود .خيلی دلم گرفت اخه مامان خیلی برای اون درختها زحمت کشیده بود و من هم كلي خاطره شيرين از دوران بچگي و نوجواني ام از انها داشتم كه همشون دود شدو رفت به هوا . خيلي دلم گرفت ..... فكر ميكنم بعضي اوقات ما انسانها خيلي خودخواه ميشيم و ممكنه با بيرحمي هرچه تمامتر هر جانداري را براي راحتي خودمان نابود كنيم . خيلي طولاني شد . اخه خاطرات دوران كودكي رو نميشه همينجوري ازش گذشت و مرور نكرد .

mood moody

انگار این روزها - یادش به خیر - گفتن هایمان زیادتر شده! ... باز هم خوب است که از گذشته به خیر یاد میکنیم ،شکر!

شهربانو

سلام زهر جان یاد اون روزها و گوشواره هائی از جنس گیلاس به خیر و برگهای لطیف مو خانه پدریم . اینجا برگها هم ضخیم هستند و بعد از پختن طعم دلمه های مادر را نمی دهند . زهره جان این حکایتهائی که می نویسم قسمتهائی از خاطراتم هستند . اینها حقیقتند و من با ضرب المث و ترانه ها تزئینشان می کنم . دردهائی هستند که در گوشه و کنار مخفی شده اند .

زهره

سلام دوست عزیز ممنونم از حضور شما داستان یا متن زیبایی و مفیدی بود و انتخاب خوبی بود استفاده کردم. و از آشنای با شما خوشبختم موفق و پیروز باشید

danial

خونه ما يه هميچين حياتيه! درخ مو و انجير و يه باغچه نميچه بزرگ ولی خونه ای که توش دل خوش نباشه اگه جنگلم باشه فايده نداره. ما هم داريم اينجا رو ميفروشيم . هر کدوم بريم يه ساختمون چند طبقه بخريم! هنوز که از اينجا نرفتيم ولی يادش بخير...

آرایه آریا

سلام زهره جون حیف از اینهمه خاطرات و قشنگی. نترس؛ اون درخت گردو میفته تو باغچه خونه جدید. تا مرگی نباشه زایشی نیست

رز

ببین این چیزا برا ما زنا نون و آب نمیشه من الان از دست همسر بی احساسم عصبانیم