سلب اعتماد

 

چند وقتیه اولین چیزی که توی یه روزنامه یا سایت خبری توجّم رو جلب میکنه صفحه حوادثه اونه . <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اونقدر حوادث خوندم این چند وقت که دارم اعتمادم رونسبت  به آدما از دست میدم  تا جایی که چند روز پیش که برای تفريح به یه پاک جنگلی رفته بوديم یه دفعه دلم خواست از جمع جدا شم و برم  تنها یه گوشه بنشینم . خلاصه بیخیال کفش خودم شدم و کفش کتونی همسرم رو- که حداقل دو شماره از پای خودم  بزرگتره - پام کردم و راه افتادم.

به یه جای خلوت و دنج که پر از گلهای زرد وحشی بود رسیدم ، همونجا نشستم و شروع کردم به بازی کردن با موبایلم  وهمینطور از هوای خوب و عطر گلها لذت میبردم ...نیم ساعتی گذشت ...از اونجایی که آدم متوقعی هستم انتظار داشتم  همسرم یا حداقل یکی از همراهانمون که از قضا همگی بیخیال بودند ،  نگرانم بشن  و بهم  زنگ بزنن... که  یه  دفعه سه  تا خانوم از پشت سرم اومدن و بهم سلام کردن...جوابشون رو دادم .  یکیشون سريع رفت سر اصل مطلب و گفت خانوم ببخشید موبایلتون رو لطف میکنید بدید ما یه زنگ بزنیم ؟

من هم که مردد بودم برای اینکه یه کم وقت برای فکر کردن در این مورد داشته باشم عین آدمای فضول یهو گفتم : به کجا ؟...از اين سوال بيجا خنده ام گرفت .خانمه طفلک چشماش گرد شد و گفت با اجازتون میخوام خونمون زنگ بزنم :)

با اینکه کلا آدم خیلی خسیسی نیستم  و در حد توانم به آشناها کمک میکنم ، اما از شما چه پنهون با ذهنیت منفی که به واسطه خوندن حوادث برام ایجاد شده بود ،  پیش خودم فکر کردم من که این خانومها رو نمیشناسم ،  الان موبایلمو بدم باید خودم هم با این کفشای بزرگ - که راه رفتن هم باهاش سخته چه برسه به دویدن ، - بدوم دنبالش . البته خانمهای محترمی به نظر ميرسيدند اما نهایتا به این نتیجه رسیدم که با کلی عذر خواهی  بگم  منتظر تماس همسرم هستم و شرمندم که نمیتونم موبایلم رو بهتون بدم  و خدا رو شکر همونموقع زنگ موبايلم به صدا در اومد .

البته میدونم که نه فقط من شاید هر کس دیگه ای هم بود به راحتی اطمینان نمیکرد اما فکر میکنم جدیدامحتاط تر شدم و مطمئنا از تاثیرات  خوندن همین صفحه کذاییه  که همیشه پر از واقعیتهای تلخ زندگی آدمهای معمولیه .همه شاهد هستیم حوادثی که به طور روزمره تو جامعه اتفاق می افته ، اغلب  از یه اعتماد ساده به طرف مقابل  سرچشمه میگیره .

از طرفی همین ناامنی باعث شده که متاسفانه خیلی ازما ازخیر کمک به ديگران و ثواب اون بگذریم چون میترسیم خودمون هم بیفتیم تو هچل.

 

/ 15 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرایه

آره، خوب کاری کردی موبایلتو ندادی. هر چند اون خانوم شاید واقعا نیاز به تلفن داشته. احتمالا تو رفتی پارک جنگلی چیتگر. من هم چند روز پیش همونجا، یه جای دنج و خلوت؛ توی گلای زرد وحشی نشسته بودم. همیشه آدمای شاده ضرر میکنند و بازنده اند. نباید اجازه بدیم کسی از مهربونیمون سواستفاده کنه.

پيمان

حق با تو فکر می کنم اعتماد کردن کمی سخت شده منم همين مشکل رو در مورد پيدا کردن همسر پيدا کردم

بانو

دوست خوبم سلام به قول استاد ديوار اعتماد فرو ريخت از آن زمان که ديوار فاصله ها خشت زر شدند ... اگه اين همه اختلاف طبقاتی و فرهنگی نبود اين همه بهم بی اعتناد نبوديم ! متشکرم شاد باشی ...

رسپينا

زهره جان به مطلب خوبی اشاره کردی و حق داشتی ... در مورد پست قبليت هم بايد بگم من هم طبيعت کرمانشاه و عباس آباد همدان رو خيلی دوست دارم ... اگه روزی تو کرمانشاه هوس پيتزا خوردن کردی حتما يه سر به پيتزا زاگرس بزن من انقدر پيتزاهاشو دوست دارم که نمی تونم به کسی نگم ... ضمن اينکه بهار زيباترين فصل برای ديدن غرب کشوره البته اگه به سمت پاوه می رفتی طبيعت بی نظيری رو ميبينی ... موفق باشی عزيزم و در پناه حق...

زهره

سلام زهره خانم عزیز ممنون از حضورتان متن خوبی بود انتخاب خیلی عالی و مفیدی کردید . منم از آشنایی با شما خوشحالم موفق و پیروز باشید

ری را

خوب کاری کردی ........ شايد اگر منم بودم همين کارو ميکردم ... اما حوادثو نخون .. اون چيزايی که بايد بدونی تو ميدونی . به جز اعصاب خوردی هخيچ چيزی برات نداره ... من اپم بيا

محمدرضا

البته که گناس(خسيس) نيستی چون احتياط ربطی به خساست نداره. ولی اگه خودت گير بيفتی و موبايل بخوای ميگی احتياط چيشیده بخ دوقرون خودشا کشت حالا نوعدوستی به کنار ماشالا هر جا ببينی يه تلفن کارتيس اونا که موبايل ندارند اقلکن کارت بخرند

liar

شايد واقعا به موبايل احتياج داشتن ...

شيما

سلام زهره جان حق داری واقعا نمی شه به سادگی به آدمها اعتماد کرد. به من سر بزن. موفق باشی عزيزم

پرتقال

وگر دست محبت سوی کس يازی / به اکراه آورد دست از بغل بيرون / که سرما سخت سوزان است