زندگی رسم خوشایندی ست


سميرا

هر وقت که آلبوم جشن تولد 9 سالگیم رو نگاه میکنم ،  یه غم بزرگ رو دلم میشینه و اشکام سرازیر میشه ...سمیرا تو همه عکسها یه دسته گل تو دستشه و شیطنت نگاهش با یه لبخند قشنگ همراهه...

کتابی رو هم که به عنوان کادو تولد برام آورد ه بود هنوز دارم "قصه ها ی خوب برای بچه های خوب" ....لای این کتاب پر از پَرهای رنگارنگه  و صدها  خاطره از دوران کودکی تو ورق ورقش خاک میخوره ...

سمیرا وضع خونوادگی خوبی نداشت اما فوق العاده باهوش و با استعداد بود ...هیچ وقت یادم نمیره رقابتهای درسیمون رو و نامه هایی که به پیشنهاد اون ،  در اعتراض به وضعیت بد مدرسه  برای مدیر مینوشتیم و کارمون به دفتر مدرسه میکشید اما بالاخره حرفمون به کرسی مینشست و موفق میشدیم ...

سالها بعد معماری کرمان قبول شد و رفت ... سال سوم بود که اون خبر وحشتناک رو شنیدم ....اون روز رو هیچ وقت  فراموش نمیکنم .عصر یکی از روزهای ماه رمضون که از دانشگاه بر میگشتم اعلامیه اش رو دیدم و  تمام مسیر رو تا خونه زار زدم ...اصلا باورم نمیشد ...مگه میشه!!! اون همه آرزو ،  اون همه امید ،  همه اش به باد رفت ! اون رفت و هیچکس نفهمیدچه بلایی سرش اومده . مادرش  چهار ماه بعد از مرگ اون درحالیکه پیگیر پرونده اش بود ، نتونست داغ دوری دخترش رو تحمل کنه وخودش هم پر کشید و رفت پیش سمیرا !

 روحشون شاد!


زهره