زندگی رسم خوشایندی ست


قدم زدن زير بارون...

عبور اجباری از عرض خیابون آب گرفته درحالیکه تا زانو تو آبم ...راه پله هایی که خاموش و تاریکه و زنگی که از شدت بارون اتصالی کرده و از کار افتاده ... شره های آبی که به پایین پنجره سرازیر شده ...حیاط خلوتی که از قطره های بارون سیاه و کثیف شده ...گلهای شب بویی که مقابل شلاق تگرگای  بیرحم تاب نیاوردن و تسلیم شدن...تصادف وحشتناکی که پیش اومده و ترافیکی که حوصله ام رو سر میبره ...ناودونی که آب بارون رو مستقیم رو سر عابرای بیچاره خالی میکنه ...آبی که با رد شدن یه ماشین رو لباسهام میشینه و چتری که هر جا میرم جا میذارم...هیچ کدوم دلیل نمیشه که از قدم زدن زیر بارون بگذرم و از دیدن شبهای بارونی تهران از فراز جنگل لویزان لذت نبرم.


زهره