زندگی رسم خوشایندی ست


کابوس

در پی ات می دویدم

میدویدم تا بیابمت

اما دریغ که دور میشدی

دور و دورتر

و دوریت  با غمی سنگین بر دلم نشست

فاصله معنا پیدا کرد

و تو در ابهام زمان گم شدی

ناامید نشدم

باز هم دویدم

فریاد زدم و دویدم

اشک امانم نمیداد

گریه بیداد میکرد

و من میدویدم ...

ناگهان صدای زنگ ساعت  و هق هق گریه هایم در هم آمیخت

نمیدانستم کدامیک را باور کنم ...

اما همچنان تو را جستجو میکردم

 

 


زهره