زندگی رسم خوشایندی ست


فرزند طلاق

 

وقتی میگه دلم نمیخواد یه لحظه هم  زنده بمونم ،  نا خود آگاه  دلم میلرزه .

 داره میشکنه ....داره ذره ذره خورد میشه و انگار هیچکی حواسش نیست ....انگار هیچکی نمیبینش!

وقتی اون زن رو دید پاهاش دیگه جون نداشت و از ترس میلرزید .... اونقدر گفت و گفت تا سرش گیج رفت و افتاد زمین ..

و بعد ...

دروغ... دروغ...دروغ ... 

می شنید اما

صبر...صبرو بازهم صبر

..

....

.....

دروغ ها بی اندازه  بود ...اما صبر او حدی داشت....

و حالا ...

چشمان سیاه و نگاه هوشیار  اون  بچهء نازنینه که  دل مادر رو آتیش میزنه ...میسوزونه  و خاکستر میکنه .

اون بايد بره ...به کجا ؟! نميدونه ...فقط ميدونه که ديره زودتر بايد بره .

و بچه ای که قراره یه عمر تاوان اشتباهات پد رو ندونم کاری مادر رو  پس بده و همون عنوان کذایی رو از يه پدر بی مسئوليت به یادگار ببره : " فرزند طلاق " .

 


زهره