زندگی رسم خوشایندی ست


 

در مزمت غیبت همین بس که ...

 

سال اول دبیرستان بودم . اولین روزهای مدرسه بود که همه بچه های کلاس زمزمه میکردند که خدا به دادمون برسه معلم جبری که قراره بیاد سر کلاسمون بد کسیه !!یه زن بداخلاق و اخمو که همه بچه های کلاس رو یه جورایی تو این درس میندازه ....

 خلاصه روزی که این خانم باید به کلاسمون می اومد فرا رسید ، همه بچه ها از ترس کوپ کرده بودند و برخلاف روزهای دیگه که کلاس از سرو صدای بچه ها در حال انفجار بود ، ساکت ومودب نشسته بودند و جیک نمیزدند که خانم معلم وارد شد!!

همه از سر جامون بلند شدیم و با تعجب نگاهش کردیم ...بر خالاف تصور،  یه آدمه ریزه میزه و تر وفرزبود.

 یادمه که بعد از یه نگاه غضب آلود به بچه ها و گرفتن یه زهر چشم حسابی ( با حرفاش )،  شروع کرد به درس دادن : فصل اول .... استنتاج استقرایی

تازه شروع کرده بود... من هم زل زده بودم تو چشمای این زن و با خودم فکر میکردم یه زن ، یه موجود به این ظریفی  تا چه حد میتونه با جذبه و خشن باشه....!!!کمی هم دلهره داشتم. درحین این افکارهم ناخوداگاه خودکارم رو تکون میدادم- البته کمی هم به درس گوش میدادم- که یهو تیر نگاه معلم به سمت من نشانه رفت و با عصبانیت فریاد زد :معلومه حواست کجاست؟! چرا گوش نمیدی...چرا مدام با خودکارت بازی میکنی...

من هم با دستپاچگی تمام گفتم خانم... داشتم به درس گوش میدادم ...خلاصه منو برد پای تخته و ازم خواست بقیه درس رو من تدریس کنم...چه تنبیه مسخره ای ....خلاصه اولین و آخرین باری بود که اینطوری جلوی کلی ادم ضایع میشدم ...جالبه که از یه خودکار تکون دادن موقع درس،  استنتاج استقرایی !!!کردند که من شاگرد تنبل و درس نخونی هستم که به حق هم اشتباه فکر کرده بود!

خلاصه...همچین که کلاس تموم شد یکی از دوستام که رشته اش ادبیات بود طبق معمول اومد دنبالم و با هم راهی خونه شدیم ...هنوز خیلی از مدرسه دور نشده بودیم که خواستم برای اینکه سر دلی سبک کرده باشم ماجرای اون روز که تا مغز استخونم اثر کرده بود برای دوستم تعریف کنم....امروز یه معلم خیلی بداخلاق اومد سر کلاسمون ....خدا نصیب گرگ بیابون نکنه .....وای...نمیدونی چقدر بداخلاق وبد جنس بود ...آخه چه جوری به خودش اجازه داد با من اون برخورد رو بکنه....که یه ان یکی زد رو شونم وبا سرعت برق  از کنارم گذشت ، برگشت و یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت و گفت : " غیبت نکن....خوب نیست دختر ..." اینجا بود که وارفتم ....دوستم که هنوز دوزاریش نیوفتاده بود یه نگاه به من انداخت ، یه نگاه به خانم معلم !!!!.... منم که همچنان  خشکم زده بود...!!

روز بعد که رفتم سر کلاس از دوستام  شنیدم که معلم جبر عوض شده ....نمیدونید چه حالی کردم ...گفتم خدایا شکرت که منو اینقدر دوست داری ...من چه جوری میتونستم تو چشمای اون معلم نگاه کنم...

.

.

.

 

.

رفت تا سه سال بعد ..

پیش دانشگاهی ... کلاس حسابان ....همون معلم ...جلسه اول.....

 

بچه ها از همین اول به همتون گفته باشم ...من خیلی تیزم ...درس میدم درس میخوام ....برام بهونه نیارید ...حواستون باشه پشت سرمن هم حرف نزنید...کسی پشت سرم غیبت کنه میفهمم ... اگرهم باورتون نمیشه میتونید از یکی از بچه های کلاستون که سه سال پیش با من درس جبر داشت بپرسید!!

 


زهره