زندگی رسم خوشایندی ست


 

حاجی فیروز

 

سال خوبی پیش رو داشته باشبد!

 

ای کسانی که در این کشمکش عید سعید              

سر خوش و بیخبر و می زده با روی سپید

غرق در شوکت و در مکنت و بد مستی پول !

به سیاهی شب بخت بدم میخندید

می نپرسید چرا؟

از چه این هموطن لخت به این صورت زشت ،

رو سیه ساخته و کو به کو افتاده به راه

آخر ای هموطنان!

سرگذشتی است مرا تیره در این روی سیاه !

لحظه ای محض خدا خویش فراموش کنید،

داستان غم پنهانی من گوش کنید

در دل آتش فقر،

دامن خاموشی

از همه تلخی جانسوز که یک عمر چشید

قلب من،

قلب من بسکه تپید قلب من بسکه شکست

نفسم بسکه در اعماق دلم نعره کشید

هوسم بسکه به مغزم کوبید،

پای یک مشت ستمکار ستم پرور مست

بسکه بر خاک سیاهم مالید

خاطرات سیه دوره خاموشی و مرگ

بسکه در پهنه روحم نالید

مثل یک قطره سرشک از دل خون

زندگی از لب چشمم غلطید،

با سر آهسته زمین خورد و لب سرد زمین

لاشه مرده روحم بوسید...

اندر آغوش به هم کوفته وهم و جنون

مغز بیچاره مغزم پوسید!

نفسم!هر چه که بیهوده مرا کشت بسم بود بسم بود !

نفس بیکسم ای زنده دلان قطع کنید

سینه ام چاک کنید!

این غبار سیه از روی رخم پاک کنید

به چه کار آیدم این چشمه خون ؟!

این تن مرده مرگ !

که تن زنده ای کرده چنین آواره

از کف سینه ام آرید برون ،

ببرید! ببرید ، در بیابان سکوت

زیر مشتی لجن و سنگ سیه خاک کنید

آری ....ای هموطنان!

چشمه عشق در این ملک سراب است ! سراب

پایه عدل و شرف پاک خراب است ! خراب

عزُو مردانگی و فهم عذاب است ! عذاب

جور بر مردم بدبخت ثواب است! ثواب

آه...ای چشم زمین غافیه سالار زمان !

باز گو با من سرگشته خور عالمتاب

آدمیت به کجا رفته؟ کجا رفته شرف ؟

کو حقیقت ؟ ز چه رو مرده؟ چرا رفته به خواب؟

این چه نظمی است؟چه رسمی است؟چه وصفی است؟خدا!

سبب این همه بد بختی و غم چیست خدا ؟

جز خدایان زر و کهنه پرستان پلید ،

هیچ کس زنده در این شب به خدا نیست خدا!

کی رسد روز و شود چیره به این ظلمت تار

که پیاده است در آن حق و ستمکار سوار

زیر خاک است گُل و زینت گلدانها خار

فقر میباردش از هر در و از هر دیوار

سرنوشت همه بازیچه مشتی عیار!

سر زحمت به طناب عدم از دار به دار!

زندگی پول ! نفس پول! هوس پول هوار!

مرغ حق یخ زده اندر قفس پول ! هوار!

قدرتی کو که برآید ز پس پول هوار !

هموطن! خنده مکن بر رخ این "حاجی خوار"

صحبت از عید مکن ، بگذر و راحت بگذار !

زاده فقر کجا و طرب فصل بهار

من بیکار که صد بار بمیرم هر روز ،

بالشم سنگ و دلم تنگ و تنم بستر سوز!

کَت ِ من در گرو عید گذشته است هنوز !

به من آخر که چه نوروز سعید است امروز

کهنه روزم چه بد آخر ، که چه باشد نوروز!؟

هفت سین من اگر بودی و میدیدی چیست؟

میزدی فلک تا به فلک زنگ به زنگ

که تنفر بر تو محیط شرف شرف آلوده به ننگ

هفت سین!! وه که چه "سینی" و چه "هفت" همه رنگ!

 

 

 


زهره