زندگی رسم خوشایندی ست


 

خیلی وقته که اینجا نیومدم و چیزی ننوشتم . الان که چندتا از مطالب قدیمی آرشیوم رو میخوندم دیدم چقدر من عوض شدم چقدر دل مشغولیا و مشغله هام متفاوت شدن و کلا خود من چقدر تغییر کردم !!

الان یه آرمان کوچولو دارم که نزدیکه 1 سالشه . یه پسر شیطون بلا که کلی سرمون رو گرم کرده و ما هر روز شاهد بزرگ شدنش هستیم . دوست دارم باهاش بچگی کنم و پا به پاش رشد کنم و بزرگ بشم.  

کارهاش داره بامزه میشه حسابی . بعضی وقتها چند ثانیه به چشمام زل میزنه و یهو میپره بغلم و بوسم میکنه، البته گاهی هم بوسهاش از شدت احساس شبیه گاز میشه و کلی دردکناک !

یه چیز جالب در موردش اینه که وقتی مریض میشه و ناراحته و میخواد گریه کنه با ناله میگه ماما ماما ... اما وقتی خیلی خوشحال و خندونه تند تند و با یه لحن آهنگین میگه بابا بابا بابا تقریبا میتونم نتیجه بگیرم که موقع خوشی هاش باباش رو میخواد و بچه میدونه که موقع ناخوشی فقط مامانه که به دادش میرسه ;)

 اگه خدا بخواد بیشتر به اینجا سر می زنم و مینویسم.

 


زهره