زندگی رسم خوشایندی ست


پدر بزرگ همسر

پدر بزرگ ...خیلی دلم برات سوخت وقتی رو تخت بیمارستان اونطوری دیدمت ... با اینکه دیگه نمی تونی حرف بزنی اما چشمات پر از حرف بود ...پر از نصیحت ... انگار میخواستی بهمون بگی با هم مهربون باشید همدیگرو اذیت نکنید و هوای همو داشته باشید ...

قبل از اینکه بری مکه بهت گفتم برام دعا میکنی ؟ گفتی مگه میشه آدم واسه بچه اش دعا نکنه ؟ مرسی که برام کلی دعا کردی .. حالا هم ما  برات دعا میکنیم که زودتر  حالت خوب شه برگردی خونه ؟

 

 


زهره