زندگی رسم خوشایندی ست


 

این روزا چیزی جز غرزدن به ذهنم نمی رسه ...گاهی یه چیزایی می نویسم حتی گاهی پست هم میکنم اما چند لحظه فکر میکنم این چرندیات به درد هیج کس نمی خوره جز اینکه خواننده اعصابش خورد بشه و همینطور خودم اگه بعدها بخوام به این نوشته ها برگردم  عصبی میشم. اما گاهی چاره ای نیست پس مینویسم تا کمی سبک شم و شاید چند روز دیگه که کمی روبراه شدم پاکش کنم . چند روزیه که همه چیز توی هم پیچیده ...از همکار و همسایه گرفته تا آدمهایی که گذری تو خیابون میبینم آنقدر راحت شخصیت ادمهای دیگه رو خورد میکنن و وارد حریم خصوصیشون میشن که باورم نمیشه...تحمل این رفتارها واسم خیلی سخت و آزر دهنده است همانطور که واسه تو سخت وآزار دهنده است ...اونقدر میریزم تو خودم که یه جا حساب همه چیز از دستم در میره و خدا میدونه چی میشه مثل یه آتشفشان منفجر میشم و همه چیز رو بهم میریزم ... این روزا اعصابم شده مثل یه کلاف سر در گم شده که هر چی سر نخش رو می کشی بیشتر تو هم می پیچه و گرهش کورتر میشه. اوضاع کاری ، برنامه های ناتموم زندگی ، کار کردن تو شرایط نا امن و بی ثبات،‌ کنتاک با آدمهایی که دور و برم رو گرفتن تحمل همه اینها خیلی برام سخت شده . واسه رها شدن از این همه فکر و خیال چی کار میشه کرد !

 


زهره