زندگی رسم خوشایندی ست


خاطره ها

دیشب بوی ذغال اون قهوه خونه سنتی من رو برد به عمق خاطره ها ...یاد اون روزهایی افتادم که می رفتیم خونه مادربزرگ تو یه روستا .... پاهامون تا زانو تو برف بود و مادربزرگ با دستهای پیر و مهربونش ذغالهای تو یه منقل رو مدام زیر و رو میکرد و بعد اون رو می آورد تو اتاق خشتی و میذاشت زیر کرسی. ما بچه ها هم خودمون رو سُر میدادیم زیر لحاف گرم کرسی و کلی لذت میبردیم. هیچ شوفاژ ,بخاری و حتی شومینه ای قشنگی کرسی مادربزرگ رو نداره ... می دونم اون روزها تکرار شدنی نیست اما به قول تو دیشب تو اون فضا با هر نفسی پرت میشدم وسط اون خاطره ها و بی اختیار به یاد مادربزرگ اشکام سرازیر میشد. یادش بخیر...
زهره