زندگی رسم خوشایندی ست


سحر خیز باش تا کامروا شوی !

ساعت ۵ صبحه ...با صدای زنگ انواع و اقسام ساعتها از ساعت رومیزی و دیواری! گرفته تا موبایل مثل برق از رختخواب جدا میشی...دست و صورتت رو میشوری و یه مسواک هول هولکی میزنی و آماده میشی ...فقط شانس بیاری از سرویس جانمونی...

غرلند کنان از همسر می خوای که زودتراز خونه بیاد بیرون . مدام میگی زود باش بابا جان دوباره دیرمون شد... جا موندیم اااا...  بیرون در منتظر میمونی تا درو قفل کنه .

خودت هم دوست نداری اول صبحی غرغرو شروع کنی اما کار همیشگیته دیگه.  ترک عادت هم موجب مرضه!

از خونه میزنین بیرون ...رد شدن از میون چمنهای فضای سبز سر کوچه و دیدن یه عالمه گلهای رنگ و وارنگ روبروی ایستگاه سرویس کمی حالت رو بهتر میکنه...استرست کمتر میشه و دوباره آماده میشی واسه چالش های بعدی اون روز...

بالاخره امروز هم هر جوری هست خودت رو به سرویس میرسونی پس امروز هم میتونه روز خوبی برات باشه ! ....سوار سرویس میشی و به راننده سلامی میکنی ...

بچه های ایستگاه قبلی همه تو سرویس خوابند انگار اصلا سرو صورتشون رو نمیشورن تا خواب از سرشون نپره ! ...تو سرویس جات معلومه ...همسر عزیز طبق معمول به محض نشستن پنجره کنارت رو باز میکنه ...نفس عمیقی میکشی وعبور هوای تمیز صبحگاه رو تو ریه هات حس میکنی ...آرامشی بهت دست میده ...چشمهات میره روهم و دیگه هیچی نمیفهمی

...

....

با صدای هایده که فضای سرویس رو سنگین تر کرده و صدای آدمایی که روبروی شرکت درحالا خرید صبحانه ای مفصل هستند میفهمی که وقت بیدار شدنه ....همه آقایون که پیاده شدن حالا نوبت به تو میرسه ...همسر رو با یکی دوبار صدا کردن و چند بار سقلمه زدن بیدار میکنی و پیاده میشین ...

 به خیل عظیم آدمهایی که بعضیشون انگار دارن تو خواب راه میرن می پیوندی ..یه اتوبوس بی مهابا از کنارت میگذره ...اون مینی بوسه هم که دنده عقب گرفته تا دور بزنه ....خطر رو حس میکنی خواب از سرت میپره و سعی میکنی هشیار تر باشی ...همسرت محکم دستت رو میگیره ...نگرانته نگران روزهایی که شاید مجبور باشی این مسیر رو به تنهایی طی کنی...

یه عده در حال خرید صبحونه هستند ...عدسی ،‌لوبیا ،‌نون و پنیر ،‌کره و مربا ، تخم مرغ آب پز ،‌ حلیم و کله پاچه ،‌ سوسیس کالباس ، جگر و الویه اون هم با مارک علی ... !

هر کدوم از فروشنده ها به نوعی برای خودشون بازار گرمی میکنند...بین اونها بچه های کوچیکی هم دیده میشن که بیرحمانه از رختخواب بیرون کشیده شدند. این رو از سرو وضع وموهای آشفته شون میشه فهمید!

خلاصه نون بربری و پنیری میخری و وارد شرکت میشی ....

و میری تا یه روز دیگه مثل همه روزهای قبل رو  شروع کنی ...شاید اینبار با کمی تفاوت!

 


زهره



کابوس

در پی ات می دویدم

میدویدم تا بیابمت

اما دریغ که دور میشدی

دور و دورتر

و دوریت  با غمی سنگین بر دلم نشست

فاصله معنا پیدا کرد

و تو در ابهام زمان گم شدی

ناامید نشدم

باز هم دویدم

فریاد زدم و دویدم

اشک امانم نمیداد

گریه بیداد میکرد

و من میدویدم ...

ناگهان صدای زنگ ساعت  و هق هق گریه هایم در هم آمیخت

نمیدانستم کدامیک را باور کنم ...

اما همچنان تو را جستجو میکردم

 

 


زهره