زندگی رسم خوشایندی ست


کوهستان برفی !

در سکوت سنگین نیمه شبی برفی

صدای  پر طنینی خوابم را درهم  میشکند

دوباره برف می بارد ،

تا سپیده دم نظاره گر دانه ها ی پاک و بی آلایش برف خواهم بود

چه هماهنگ و زیبا ست رقص و پایکوبی شان وقتی

زیر نور چراغهای روشن شهر عرض اندام میکنند

و پاکی و صمیمت خود را بی دریغ نثار مردمان میدارند

و من

چه خیره به آنها مینگرم

سرم سنگین میشود

و ذهنم رویای کوهستان برفی را مرور میکند !


زهره

خدايا شکرت

گاهی فکر میکنم اگه من جای تو بودم چه اتفاقی می افتاد ...اگه هزار تا مشکل داشتم  و کلی کار عقب مونده که تو مدت کمی باید انجام میدادم  ... فکر شو بکن این وسط تو هم مدام میخواستی غر غر کنی و  بهانه های الکی بگیری ...واقعا من چی کار میکردم ...

مطمئنا نمیتونستم تحمل کنم کمااینکه تا دیروز میگفتم  از همه چیز خسته ام ...

و تو میگفتی خدا روشکر کن دختر ...سعی کن از شرایطت راضی باشی !

میدونی کی به حرفت رسیدم ؟

وقتی آگهی تسلیت روی  برد شرکت  بهم ثابت کرد که خیلی راحت آدمها میتونن عزیزترینهاشون رو از دست بدن . بدون هیچ تعارفی !


زهره