زندگی رسم خوشایندی ست


بهار می آيد

 

همين روزها...

درختان شکوفه ميدهند و گلها غنچه

کوی و برزن آب و جارو ميشود و خانه ها  مرتب

جامه ها نو نوار ميشوند و وسايل نو

همه جا  پر است از بوی طراوت و عطر تازگی

و اما...آدمها چه ميشوند و دلهاشان ...؟!

دلهاتان شاد ، مهربان  و بهاری باد

" نوروز بر همگی مبارک "

 


زهره

پيرمرد کبريت فروش!

بچه که بودم وقتی  کارتون دختر کبریت فروش رو میدیدم يا قصه اش رو ميخوندم ، خودم رو جای دخترک قصه فرض میکردم ...کلی ناراحت میشدم و شب خوابش رو می دیدیم.

حالا بعد از سالها دقیقا همون حس رو تجربه کردم وقتی  پیر مرد کبریت فروشی رو دیدم که نیمه شب سرد زمستونی  سر چهارراه داد میزد :‌کبريت ...کبريت دارم ..کبريت ..

 


زهره

حکايت

کاش ميشد همه ما بی دريغ عشق بورزيم...
شايد شنيده باشيد که روزی مردی عقربی را دید که درون اب دست و پا می زند.او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد،اما عقرب او را نیش زد .
مرد باز سعی کرد تا عقرب را از اب بیرون بیاورد،اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند،نجات می دهی."مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزندولی طبیعت من این است که عشق بورزم.چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
 
 

زهره

نوعی ديگر

 

خانم راننده ممنون ...همین جا پیاده میشیم...!

 

حول و حوش ساعت 11 شب بود. با همسرم داشتیم از خونه مادرش برمیگشتیم.

چون از سر کارمستقیم رفته بودیم اونجا و  ماشین هم نداشتیم ، باید با سواریهای شخصی میرفتیم خونه.  سریک خیابون اصلی وایستادیم. چند دقیقه ای نگذشته بود که یه پراید هاچ بک مشکی جلوی پامون نگه داشت. راننده اش یه خانوم حدودا 30 -35 ساله خوشرو و خوش برخورد بود. البته یه آقایی هم روی صندلی کنار راننده نشسته بود ...با خودم فکر کردم که حتما این آقا همسرشونه و اومدن تا با هم نوبتی کار کنند وحتما الان هم  نوبت خانمه ست ،  اما یه کم از مسیر رو که طی کردیم با کمال تعجب دیدم اون آقا هم کرایه اش رو حساب کرد و پیاده شد.

یه  خانم تنها ...مسافرکشی  اون موقع شب تو خیابونهای  نا امن تهران ...اونم این مسیر خطرناک ! برام عجیب بود!

روی داشبورد یه دسته اسکناس از انواع مختلف صدی ،  دویستی وهزاری  و کنارش هم مقداری پول خورد گذاشته بود و خیلی تر و فرز کرایه مسافرا رو حساب میکرد. انصافا دست فرمونش هم حرف نداشت!

تو تمام مسیر صدای رضا صادقی به مسافرایی که مرتب سوار و پیاده میشدن برای چند دقیقه ای آرامش میداد ...هر کسی سوار میشد چند لحظه ای با تعجب به اون خانم نگاه میکرد...حتما از اينکه خانمی مسافر کشی کنه تعجب ميکردند! ...شايد هم خانمها رو هنوز باور نکردند! ...يا شاید هم اصلا مثل من نگرانش بوندند ... چون انصافا خیلی از آقایون رو میشناسم که با تاریک شدن هوا حتی  اگه ضرورتی هم پیش بیاد از ترس اینکه نکنه کسی بلایی سرشون بیاره ،کسی رو تو مسیرسوار نمیکنند.

حالا این خانوم چه وضعیت مالی و خونوادگی داشته که مجبور شده با همه ناامنی که تهدیدش میکنه – و حتما خودش هم واقفه - ، این کار رو انجام بده  خدا میدونه وبس..!!

اما مهم این بود که واقعا خانم  باجربزه و نترسی بود و مطمئنا هم اعتماد به نفس خوبی داشت.

به مقصد که رسیدیم همسرم به ایشون  گفت که اگه مسیرتون میخوره لطف کنید و ما روتا یه جای دیگه هم  برسونید. اما همونطور که بقیه پولمون رو پس میداد ، با همون چشمای خسته رو به ما کرد و گفت : " ببخشید آقا ....باید زودتر برگردم خونه .پسرم زنگ زده و گفته قراره از شهرستان برامون مهمون بیاد."

تشکر کردیم ،  براش آرزوی موفقیت کردیم و پیاده شدیم.

.....

.......

.............

 

خوب قضاوت با شما ....این هم یک مدل زندگیه دیگه...!!

 


زهره

ترديد

تو زندگی يه موقعيتهای مهم و سرنوشت سازی پيش می آيد که اگه زرنگ و موقعيت شناس باشی ميتونی از اونها نهايت استفاده رو ببری و اگه هم لحظه ای درنگ کنی بايد تا آخر عمرت تاوان اشتباهت رو بپردازی و برای موقعيت از دست داده ات حسرت بخوری ...فقط يه اشتباه  يا يه سهل انگاری کوچيک کافيه  تا همه چيز بهم بخوره ...قصر آمال و ارزوهات برباد ميره و دود شدن همه روياهات رو ميبينی .

وای که چه سخته شناخت اين موقعيتها...يه تصميم بزرگ با دردسر های بزرگتر ...!!اگه بپذيری با يه کوه مشکل طرفی وگرنه با يه عمر پشيمونی و حسرت...تحمل کدوم راحتره‌ ؟!

 نميدونم تا چه حد به قسمت و سرنوشت اعتقاد داري...آنچه تقدير برای آدما رقم زده شايد فراتر از توان من و تو باشه...چی قراره پيش بياد نميدونیم ...پس بهترين راه تلاش و  انتظارِ ...انتظارِ رسيدن فردا و فرداهای دورتر ...وشايد هم بهتر و بهتر!!!خدا را چه ديدی ...؟!

تلاش و کوشش و اميد واژه های قشنگی اند که جمع شون ميتونه زمينه ساز فرداهای بهتر باشه اما وقتی سر يه دوراهی گير ميکنی ومردد موندی حس ميکنی تنها اينها کافی نيستند ...عوامل ديگه ای هم دخيلند . تقدير هم  بعد ديگه ای از قضيه است که نميتونی بهش فکر نکنی.

 

 

 


زهره