زندگی رسم خوشایندی ست


پشيمانی در مجردی ست يا تاهل!

 

نظر سقراط در مورد ازدواج ...

خدا بيامرز سقراط يه چيزی ميدونسته که گفته ازدواج کردن و ازدواج نکردن هر دو موجب پشيمانی ست...

 بعضی از افرادی که هنوز ازدواج نکردن، فکر ميکنن با ازدواج تمام زندگيشون دچار يه تحول عمده ميشه و ديگه از فکر و خيال در مورد آينده مبهم و گنگشون بيرون می‌آن،‌فکر ميکنند آينده فقط با ازدواج  کامل ميشه و ازدواج ميتونه اونها رو به همه اهداف زندگيشون نزديک و نزديکتر کنه. بدون شريک زندگی احساس خلا و کمبود ميکنن و خلاصه به دنبال يار ميگردن.

اما همون آدما به محض اينکه شخص مورد علاقه شون رو پيدا کردن و يواش يواش با دلمشغوليها يا بهتر بگم دردسرهای آدمای متاهل آشنا شدن،‌ تازه ميفهمن که اونجورها هم که فکر ميکردن نيست ..ازدواج و زندگی مشترک هم علاوه بر مزيتهاش برای خودش دشواريهايی داره! و يه سری مسئوليتها و وظايفی رو با خودش به همراه می آره که تعهد نسبت به تمام اونها به واقع گاو نر ميخواهد و مرد کهن!

خلاصه با خودشون فکر ميکنن که بابا ما داشتيم حال ميکرديم ،‌واسه خودمون زندگی راحتی داشتيم خودمون رو انداختيم تو هچل...

زندگی ما آدما هميشه پراست از دريغها ،‌افسوسها و پشيمانيها...اين رو بدونيم که اگه مجرديم و در آرزوی يه زندگی مشترک بی دغدغه و ايده آل،‌ فرصت کافی برای دستيابی به همه اينها داريم و هنوز چيز زيادی رو از دست نداديم...و اگه متاهليم و در حسرت روزهای مجردی بدونيم که حداقل چيزی که تو زندگی مشترکمون به دست اورديم اينه که ديگه تنها نيستيم وهمسفر زندگيمون رو انتخاب کرديم و ميتوينم پا به پای او به سوی  اهدافمون گام برداريم. 

پس اگه هنوز ازدواج نکرديد بهتون پيشنهاد ميکنم عجله نکنيد و در انتخاب همسر مناسب دقت کنيد و اگه ازدواج کرديد آرزو ميکنم با همسفر زندگيتون،‌ زندگی مملو ازلحظات شاد وزيبا رو تجربه کنيد .

به دوست خوبم  مودی جون هم که به تازگی وارد دنيای متاهلين شده از صميم قلب تبريک ميگم و اميدوارم در کنار همسر خوبش روزهای طلايی و قشنگی رو پيش رو داشته باشند .

 

 


زهره

به رسم کودکی

ببارای برف ! ...

 

دانه های درشت برف آرام و آهسته سر بر بالين زمين می نهند تا بلکه شوق يک روز تعطيل را در دل پاک کودک دبستانی زنده کنند.

ببار...ببار...ببار

شايد همو آرزو کرده بدينسان برف ببارد تا به محض طلوع روز تعطيل ، کلاهی بر سر نهد و دستکش بافتنی بر دست کند و به رسم کودکی بی خيال و سبکبال تمام شيطنتهای کودکانه خود را با گلوله ای برفی نثار کودک همسايه کند...

و سالها بعد ...غبار خاطره روز برفی را از ذهن بردارد و برای آنروزهای طلايی افسوس خورد...

دلتنگ آن روزهايم...


زهره

از ديگر ترجمه ها ...

زدودن ناامیدی از دل

 

شاد و امیدوار باشید!

 

چه چیزهایی شما را ناامید میکند ؟یکبار بی آنکه قصد فضولی داشته باشم این سوال را از یکی از دوستانم پرسیدم. با تعجب فریاد زد : " این سوال رونپرس.من ترجیح میدهم که روی مسایل مثبت تمرکز کنم."

نا امیدی به هر میزان که باشد، میتواند کاملا دردناک و ناراحت کننده باشد.

دوستم نانسی به  رابطه طولانی که دهها سال در کشمکش ان بود، خاتمه داد.حرفهای رکیک ، خاطرات تلخ و اختلافات هر روزه تاوانی بود که او وهمسرش  پس دادند. او میگفت :" نزدیکی عاطفی که از همسران دیگر شنیده بودم را هرگز لمس نکردم ." آرزوی رضایت عمیق برای او به کابوسی تاریک و وحشتناک تبدیل شد و رویاهای در هم شکسته ، او را واردار به پایان دادن رابطه کرد.

دوست دیگری به نام باب ، شغل مورد علاقه خود را از دست داد .دوستان و همکاران وی از کارهایش قدردانی میکردند، اما سرپرستش به طرز عجیبی به نظر سرد و غیر صمیمی میرسید ، انتقادهای پیش پا افتاده و خام و قدردانی اندکی از او میکرد.باب حس میکرد این مسئله همانند عقده ای گلویش را میفشرد ، کم بها دادن به عملکرد وی  و نه عدم  رضایت از کار،  بینهایت او را ناامید کرد . از دست دادن وسیله امرار معاش هم که از همه بدتر بود.

پس از آن سوزان بود که حتی قبل از اینکه دکترش حرفی بزند، فهمید که تومو بدخیمی در بدنش وجود دارد. دکتر به او گفت :" بافت برداری ، وجود مشکلی را نشان میدهد.شاید با جراحی سینه بتوان این بافت سرطانی را از میان برداشت. " چند لحظه بعد زمانی که سوزان با خود کلنجار میرفت که آنچه اتفاق افتاده را درک کند ، سر گیجه ای او را فراگرفت.

با خود فکر میکرد قرار نبود این هم جزء زندگی دلنشین و مرفه او باشد : همیشه درهر گروهی رئیس بود  ، او سر دسته شادیهاو شخص مقتدری در جامعه بود، به همسرو خانواده نیز افتخار میکرد .

سرطان برای دیگران اتفاق میافتد . چطور او میتوانست با این مصیبت کنار بیاید ؟

وقتی زندگی خودم را هم  بررسی کردم متوجه شدم که من هم متفاوت از دوستانم نیستم. همه ما ناامیدی را در زندگی خود تجربه کرده ایم : روابط مشکل دار، ارزیابی ضعیف کاری  یا نمرات امتحانی ، از دست دادن یک عزیز ، چالشها و مشکلات جسمانی ، سرزنشهای اجتماعی و ضرر و زیان وغیره.  

ناامیدی میتواند متشکل از افسرگی و یاس باشد و ممکن است به نتایج  خطرناکی بیانجامد.یک روانشناس به نام جیمز.سی کلمن نمونه هايی از یاس و ناامیدی را بيان ميکند . او میگوید :" قربانیان یک کشتی شکسته که امیدشان را از دست داده اند ، ممکن است پس از چند روز بمیرند  حال انکه  از لحاظ روانشناسی میتوانند روزهای بیشتری را زنده بمانند. " .او میگوید: یاس میتواند حتی منجر به خودکشی شود .  ارزش، مفهوم ، هدف و امید همانند کاتالیزوری برای بسیج انرژیها و کسب رضایت عمل میکنند." کلمن معتقد است که بدون این موارد زندگی به نظر پوچ میرسد. 

 

چگونه امید را در دل زنده نگهداریم ؟

 

۱. انتظارات خود را تعدیل نمایید .همه تیمها،  برنده برترین جام و طلای المپیک نیستند.هر متقاضی کاری ، کارپیدا نمیکند. بیماری برای همه  اتفاق می افتد. همه ازدواجها اوج نمیگیرند. به این معنا که  اهداف خیلی متعالی برای خود در نظر نگیرید.

 

از سوی دیگر ممکن است امید را گم کرده باشیم . اگر به بزرگترین آرزوی خود نایل شده باشید ، سرانجام روزی احساس ناامیدی میکنید – زیرا معمولا موفقیت زودگذرو ناپایدار است. کینگ سولومن اینطوربیان میکند :" وقتی به همه چیزهایی که برای بدست اوردنشان بسیار تلاش کرده ام ، دست می یابم  میفهمم که تمامابی معنی بودند . ...گویی در تعقیب باد بوده ام .این همان گم کردن امید است ...نمیدانیم به دنبال چه چیزی هستیم. "

 

۲.از شکستهای خود درس بگیرید .باید بدانیم که نا امیدی و شکست ،  شخصیت و بردباری و صبر میسازد .اینها به شما می آموزند که با رضایت ببرید یا ببازید , هنری این روز ها به سرعت در حال فراموشی است. رومانس معتقد است : " وقتی به طرف مشکلات و امتحانات رانده میشویم ، میتوانیم خوشحال هم باشیم چرا که میدانیم برای ما مفید هستند و به ما در آموختن صبر و بردباری کمک میکنند و بردباری نیز  سبب تقویت شخصیت میشود..."

قدرت معنوی و روحانی  که از ایمان ناب به خداوند  نشات میگیرد، سبب ترویج این دیدگاه در مقابل مشکلات میشود. 

یک کوسه 1500 پوندی دست چپ  فردی به نام بتانی همیلتون که در حال موج سواری بود را

کند .پاسخ خوشبینانه وی ، تعجب شاهدان را برانگیخت. 

همیلتن میگفت :" این برنامه ای بود که خدا برای زندگی من در نظر گرفته بود و من هم با آن کنار می آیم. " سه ماه پس از این رویداد ناگوار دوباره با انگیزه به  موج سواری روی آورد.وی این حادثه را به عنوان فرصتی میدید که میتوانست برای دیگران الهام بخش وجود خداوند باشد. 

 

۳.روابط دوستی ایجاد کنید. خداوند از طریق افراد دیگر به قلبهایتان کمک میکند .ممکن است وسوسه شوید که در زمان مواجهه با مشکلات و هنگامی که احساس اسیب پذیری میکنید ، دیوارهای اطراف خود را بلندتر کنید ، اما باید بدانید در صورتی که دوستانتان را فرا خوانید راحتتر میتوانید مهرو موم التیام و امید را بگشایید.

در زمانی که در زندگی تنهایی خاصی را حس میکیردم ، از حضور دوستان صمیمی بسیار خوشنود میشدم. همسرم میخواست از من جدا شود . دو روز قبل از روز طلاق یکی از دوستان قدیمی با من تماس گرفت تا از کم و کیف کار مطلع شود. من همانطور که پشت تلفن برایش توضیح میدادم که چطور دنیایم در هم شکسته ، به شدت گریه میکردم. همین که میدانستم دوستم آنجا ست _ و به من توجه میکند _ به من نیرو و امید برای صبرو بردباری بیشتر میداد. 

 

۴. رابطه عمیقتری با خداوند برقرار کنید . داشتن دوست ضروری است ، اما گاهی انسانها در قضاوت ، ما را  به خطا و اشتباه میکشانند . میدانیم که خداوند هرگز ما را رها نمیکند. اوخود میگوید :" من شما را به حال خود وانمیگذارم و هرگز رهایتان نمیکنم." شخصا تجربه کرده ام که دوستی با خدا سالهای سال مرا در بین انتقاد دوستان و دشمنان ، چالشهای مالی ، نا امیدیهای تحصیلی و روابط ناموفق سر بلند نموده است. خداوند به خوبی از ما حمایت میکند و همین باعث میشود که به او توکل کنیم. 

پاول معتقد است که قدرت و امید را میتوان در دوستی با خداوند یافت. او مینویسد: " اگر خداوند همراه ما باشد ، چه کسی میتواند با ما مقابله کند ، مگر خداوند نمیتواند همه چیز به ما عطا کند ؟"

پاول براین باور است که هیچ چیز نمیتواند او را از عشق به خداوند جداکند ; نه مرگ ، نه زندگی ،  نه فرشته ها و نه شیاطین.وی میگوید :" ترس از امروز ، نگرانیهای فردا و حتی قدرت عالم اموات نیز نمیتوانند مرا از عشق به خدا دور نماید. "

هر چه بیشتر امنیت خود را در سایه عشق همیشگی به خداوند جستجو کنیم ، نیروی نا امیدی و یاس  کمتر میتواند ارزوهایمان را نقش بر آب کند.

 


زهره

 

زندگی زنجيره ای از لحظات لذتبخش است!!

امروز يه دوست خيلی خيلی عزيز يه مطلب جالب رو برام فرستاد که يه کم منو به فکر واداشت.خواستم اونو برای چند تا از دوستام بفرستم بعد فکر کردم ديدم اگه بذارم اينجا افراد بيشتری ميتونن ازش استفاده کنن.

 واقعا ما فکر ميکنيم داريم زندگی ميکنيم؟؟...حقيقتا زندگی چيه ؟؟...چيزی جز لذت بردن از تک تک لحظاته؟؟...چيزی جز لبريز شدن نفسها از هيجان لبخنده ؟؟پس چرا اينقدر زندگی رو سخت ميگيريم ... به قول معروف   پول ميدوه و ماهم به دنبالش...کی اين تعقيب و گريز تموم ميشه خدا ميدونه...!!اين همه زحمت و سختی برای چيه ...فکر نميکنيد برای اينه که خوب بخوريم خوب بپوشيم و خوب زندگی کنيم !

اين مطلب رو داشته باشيد و اگه دلتون خواست برای دوستاتون بفرستيد:‌

زندگی رسم خوشایندی ست...

مغايرتهای زمان ما

 ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر

 مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم

 متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر  اما سلامتی کمتر

 بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم،  خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات  تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم

 چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم

 زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

 ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر

 بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم

 ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای  ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم

 فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را

 بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام  مي رسانيم عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای  بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر

 کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری  نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما  کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم

 اکنون زمان غذاهای آماده سريعتراما دير هضم است، مردان بلند  قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

 فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه  ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از  هم پاشيده

بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت  خاص است

 در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد  و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد

 زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای  مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد ببينيد

 زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است

 از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد

 عباراتی مانند "يکی از اين روزها" و "روزی" را از فرهنگ  لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم "يکی از اين روزها" بنويسيم همين امروز بنويسيم

 بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد

 هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد

 اگر شما آنقدر گرفتاريد که وقت نداريد اين پيغام را  برای کسانيکه دوست داريد بفرستيد، و به خودتان مي گوييد که "يکی از اين  روزها" آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنيد ... "يکی از اين روزها" ممکن است شما  اينجا نباشيد که آنرا بفرستيد!

 

 


زهره

 

نقشها و روابط  

 

اگه هر کسی تو هر نقشی که هست ، جا بیفته و اون رو کاملا بپذیره تو روابطش کمتر با مشکل مواجه میشه ...مثلا خانمی که رئیسه یه شرکته  اگه این مسئله رو درک کنه که وقتی پاشو ميذاره تو خونه  دیگه رئیس نیست و خانم خونه است ، میتونه بهتر از عهده مسائل پیش رو بر بیاد و بهتر با همسرش ارتباط برقرار کنه .اگه باور کنه  در مقابل خانواده خودش نقش دختر رو ایفا میکنه ، رابطه صمیمیتری باهاشون برقرار میکنه . اگه در مقابل یه فروشنده نقش یه مشتری ساده رو بازی کنه  ...یا حتی مثلا تو اتوبوس  بشه یه مسافره مثل بقیه مسافرابهتر میتونه با اجتماع و اطرافیان کنار بیاد ...اگه اینجوری باشه این خانم دیگه وقتی وارد اتوبوس میشه به بقیه چپ چپ نگاه نمیکنه و زیر لب مدام غر نمیزنه ( وای.. این چه وضعیه ...کاشکی آژانس گرفته بودم...!!) وتو خونه در مقابل شوهرش رئیس بازی در نمیآره ، نسبت  به خونواده (مخصوصا خونواده شوهر) فخر فروشی نمیکنه ، برای خريد که وارد يه مغازه میشه با لحن آمرانه با فروشنده بيچاره  صحبت نمیکنه  چون میدونه که هر قالب و نقشی رو که میپذیره (که  اغلبشون هم اختیاری هستند ) ، مستلزم یه سری وظایف و مسئولیتها و نرمهای رفتاریه که باید توسط اون فرد مورد توجه قرار بگیره.....

 


زهره

 

افسوس...

به جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار میکنی ، امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن.

به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم میریزی امروز با تبسمی شادم کن.

به جای متنهای تسلیتی که فردا در روزنامه ها برایم مینویسی ، امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن.

چرا که من امروز به تو نياز دارم نه فردا....!!!

              

 


زهره

 

در مزمت غیبت همین بس که ...

 

سال اول دبیرستان بودم . اولین روزهای مدرسه بود که همه بچه های کلاس زمزمه میکردند که خدا به دادمون برسه معلم جبری که قراره بیاد سر کلاسمون بد کسیه !!یه زن بداخلاق و اخمو که همه بچه های کلاس رو یه جورایی تو این درس میندازه ....

 خلاصه روزی که این خانم باید به کلاسمون می اومد فرا رسید ، همه بچه ها از ترس کوپ کرده بودند و برخلاف روزهای دیگه که کلاس از سرو صدای بچه ها در حال انفجار بود ، ساکت ومودب نشسته بودند و جیک نمیزدند که خانم معلم وارد شد!!

همه از سر جامون بلند شدیم و با تعجب نگاهش کردیم ...بر خالاف تصور،  یه آدمه ریزه میزه و تر وفرزبود.

 یادمه که بعد از یه نگاه غضب آلود به بچه ها و گرفتن یه زهر چشم حسابی ( با حرفاش )،  شروع کرد به درس دادن : فصل اول .... استنتاج استقرایی

تازه شروع کرده بود... من هم زل زده بودم تو چشمای این زن و با خودم فکر میکردم یه زن ، یه موجود به این ظریفی  تا چه حد میتونه با جذبه و خشن باشه....!!!کمی هم دلهره داشتم. درحین این افکارهم ناخوداگاه خودکارم رو تکون میدادم- البته کمی هم به درس گوش میدادم- که یهو تیر نگاه معلم به سمت من نشانه رفت و با عصبانیت فریاد زد :معلومه حواست کجاست؟! چرا گوش نمیدی...چرا مدام با خودکارت بازی میکنی...

من هم با دستپاچگی تمام گفتم خانم... داشتم به درس گوش میدادم ...خلاصه منو برد پای تخته و ازم خواست بقیه درس رو من تدریس کنم...چه تنبیه مسخره ای ....خلاصه اولین و آخرین باری بود که اینطوری جلوی کلی ادم ضایع میشدم ...جالبه که از یه خودکار تکون دادن موقع درس،  استنتاج استقرایی !!!کردند که من شاگرد تنبل و درس نخونی هستم که به حق هم اشتباه فکر کرده بود!

خلاصه...همچین که کلاس تموم شد یکی از دوستام که رشته اش ادبیات بود طبق معمول اومد دنبالم و با هم راهی خونه شدیم ...هنوز خیلی از مدرسه دور نشده بودیم که خواستم برای اینکه سر دلی سبک کرده باشم ماجرای اون روز که تا مغز استخونم اثر کرده بود برای دوستم تعریف کنم....امروز یه معلم خیلی بداخلاق اومد سر کلاسمون ....خدا نصیب گرگ بیابون نکنه .....وای...نمیدونی چقدر بداخلاق وبد جنس بود ...آخه چه جوری به خودش اجازه داد با من اون برخورد رو بکنه....که یه ان یکی زد رو شونم وبا سرعت برق  از کنارم گذشت ، برگشت و یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت و گفت : " غیبت نکن....خوب نیست دختر ..." اینجا بود که وارفتم ....دوستم که هنوز دوزاریش نیوفتاده بود یه نگاه به من انداخت ، یه نگاه به خانم معلم !!!!.... منم که همچنان  خشکم زده بود...!!

روز بعد که رفتم سر کلاس از دوستام  شنیدم که معلم جبر عوض شده ....نمیدونید چه حالی کردم ...گفتم خدایا شکرت که منو اینقدر دوست داری ...من چه جوری میتونستم تو چشمای اون معلم نگاه کنم...

.

.

.

 

.

رفت تا سه سال بعد ..

پیش دانشگاهی ... کلاس حسابان ....همون معلم ...جلسه اول.....

 

بچه ها از همین اول به همتون گفته باشم ...من خیلی تیزم ...درس میدم درس میخوام ....برام بهونه نیارید ...حواستون باشه پشت سرمن هم حرف نزنید...کسی پشت سرم غیبت کنه میفهمم ... اگرهم باورتون نمیشه میتونید از یکی از بچه های کلاستون که سه سال پیش با من درس جبر داشت بپرسید!!

 


زهره