زندگی رسم خوشایندی ست


بوی ماه مهر....

تو سرویس اداره داشت خوابم میبرد که یه لحظه ذهنم فلش بک زد به دوران بچگیم ....چشمامو بستم و خودم رو تو اون دوران تصور کردم ... یاد اون روزا افتادم که می رفتیم مدرسه ... از اینکه هر روز مامانم یه سیب ترش میذاشت تو کیفم و مجبور بودم بخورمش عصبی می شدم  ... خدا نکنه این سیب می موند و نمی خوردم کلی غر میزد. حالا بماند که همین باعث شد الرژی شدید به سیبهای این فصل پیداکنم :)

عصرها هم که می اومدیم از مدرسه یه کم تکالیفمون رو انجام میدادیم و بعد هم با دوستامون قرار میذاشتیم می رفتیم خونه همدیگه و بازی میکردیم... چه روزهایی بود فکر میکردیم چه کار شاقی داریم میکنیم میریم مدرسه ... همش هم غر میزدیم که درسامون زیاده و سنگین . دیروز که آرمان بغلم بود و داشتم میرفتم خونمون تو کوچه چند تا بچه مدرسه ای رو دیدم که در حال بازی و شیطنت میرفتن خونه هاشون یکیشون میگفت انگار تمام مشقای دنیا تو کیفم جمع شده !!!! خیلی حرفش برام جالب بودو به دلم نشست  :)  کلا با اینکه درسم خوب بود اما خاطره خوبی از دوران مدرسه ندارم و الان که فکر میکنم میبینم سیستم آموزشی افتضاحی داشتیم ....یادمه مدرسمون یه روزهایی آش میفروخت از روز قبلش باید کاسه و قاشق و 2 تومن پول آماده میذاشتیم تو کیفامون تا فردا یه کم آش بذارن تو کاسه ها و ما بخوریم و کیف کنیم ... جالبه که چند نفری که وضع مالیشون خوب نبود یا به هر دلیل دیگه ای پول نمی آورند یه قاشق آش هم نمی تونستن بخورن ...من همون تو عالم بچگی دلم براشون میسوخت ...الان که فکر میکنم میبینم که معلمها و ناظمهای دل سنگی داشتیم ... خلاصه تو سوریش خوابم نبرد که هیچ کلی اعصابم هم خورد شد ...خدا کنه سیستم آموزشی الان طوری باشه که هم روی مغز آدمها و هم رو روح آدمها با هم کار کنه و موقع بچه هامون دوران  مدرسه تبدیل بشه به خاطرات شیرینی که همیشه با اومدن مهر زیر زبونشون مزه مزه اش میکنن .

انشا...


زهره

سالگرد ازدواج سه نفره !

اونقدر درگیر بچه شدیم که خودمون رو فراموش کردیم . آخر شب که یادم افتاد امروز بیست و سومه و باید پول بیمه ماشین تا فردا پرداخت بشه ! یهو گفتم ااا این تاریخ چقدر برام آشناست و یادم افتاد که سالگرد ازدواجمو بوده .

 خلاصه ...هیچ وقت فکرش روهم  نمی کردم من که تولد دوستام رو هم معمولا فراموش نمی کنم یه روز ممکنه سالگرد ازدواج خودم رو فراموش کنم . البته این برای من خیلی مهم بود به آقای همسر که گفتم  نظرش این بودکه اونقدرها هم مهم نیست مهم اینه که آدما از لحظه لحظه هاشون لذت ببرن . می دونید که اقایون اصلا از این مناسبتها خوششون نمی اد!!

آرمان تقریبا یک هفته ای بود که تب شدیدی داشت.  اونقدر حالش بد بود که چند تا دکتر بردمش تا حالش بهتر شد. تمام زندگیم پر شده از خنده هاش ، اشکها و گریه هاش ، محبتش و بوسهاش که بی دریغ نثارم میکنه همه و همه قشنگه و من این لحظه های قشنگ بودن باهاش رو دوست دارم. عصرها می برمش پارک . تو پارک خیییلی زود با نی نی ها دوست میشه . براشون کلی می خنده و باهاشون بازی میکنه. موقع برگشت هم با همشون خداحافظی میکنه و منو برایش تشکر می بوسه.

 

 


زهره

 

خیلی وقته که اینجا نیومدم و چیزی ننوشتم . الان که چندتا از مطالب قدیمی آرشیوم رو میخوندم دیدم چقدر من عوض شدم چقدر دل مشغولیا و مشغله هام متفاوت شدن و کلا خود من چقدر تغییر کردم !!

الان یه آرمان کوچولو دارم که نزدیکه 1 سالشه . یه پسر شیطون بلا که کلی سرمون رو گرم کرده و ما هر روز شاهد بزرگ شدنش هستیم . دوست دارم باهاش بچگی کنم و پا به پاش رشد کنم و بزرگ بشم.  

کارهاش داره بامزه میشه حسابی . بعضی وقتها چند ثانیه به چشمام زل میزنه و یهو میپره بغلم و بوسم میکنه، البته گاهی هم بوسهاش از شدت احساس شبیه گاز میشه و کلی دردکناک !

یه چیز جالب در موردش اینه که وقتی مریض میشه و ناراحته و میخواد گریه کنه با ناله میگه ماما ماما ... اما وقتی خیلی خوشحال و خندونه تند تند و با یه لحن آهنگین میگه بابا بابا بابا تقریبا میتونم نتیجه بگیرم که موقع خوشی هاش باباش رو میخواد و بچه میدونه که موقع ناخوشی فقط مامانه که به دادش میرسه ;)

 اگه خدا بخواد بیشتر به اینجا سر می زنم و مینویسم.

 


زهره

بعد از کلی وقت .... سلام

چند وقتی بود که اینجا چیزی ننوشته بودم ...مثل هر کار دیگه ای  تو وبلاگ نویسی هم اگه تعللی باشه،  تنبلی و بیحوصلگی و کارهای روزمره اجازه نمیدن به سراغش بریم ...

راستش خیلی اتفاقای مهمی داره تو زندگیم می افته ، اتفاقایی که هر چی فکر میکنم بهشون میبینم کلی راه های مختلف رو سر راهم قرار میدن که باید از بینشون یکی رو انتخاب کنم .

 ادامه تحصیل و مقداری تغییر و تحول کاری و روحی دیگه (که بعدا براتون میگم  احتمالا)همگی باعث شدن که کمی شوکه بشم. ....حالا سال نو و خونه تکونی رو هم به همه این تغییرات اضافه کنید ببینید چی میشه ... البته خدا رو شکراین تغییرات مثبت یودن اما کنار اومدن با اونها و سرو سامون دادن بهشون نیاز به زمان داره و باید کمی صبر و حوصله داشته باشم .

این روزها به خیلی چیزها فکر میکنم... به این که چفدر دوستای خوبی دارم و چقدر دوستشون دارم ...تا حالا فکر کردین اگه دوست مورد اعتمادی نداشتید که گاهی باهاش درددل کنید چی  کار می کردید ؟ برای من که خیلی سخته ...یکی از همین دوستام ازم خیلی دور شده و حالا گاهی کمبودش رو کاملا حس میکنم ... البته دوستای گل مثل اون زیادن اما به هرحال به قول قدیمیا هر گل یه بویی داره و هیچ کس نمیتونه جای اون رو بگیره ...خداکنه بتونیم قدر دوستای خوبی رو که داریم بدونیم .


زهره

پدر بزرگ همسر

پدر بزرگ ...خیلی دلم برات سوخت وقتی رو تخت بیمارستان اونطوری دیدمت ... با اینکه دیگه نمی تونی حرف بزنی اما چشمات پر از حرف بود ...پر از نصیحت ... انگار میخواستی بهمون بگی با هم مهربون باشید همدیگرو اذیت نکنید و هوای همو داشته باشید ...

قبل از اینکه بری مکه بهت گفتم برام دعا میکنی ؟ گفتی مگه میشه آدم واسه بچه اش دعا نکنه ؟ مرسی که برام کلی دعا کردی .. حالا هم ما  برات دعا میکنیم که زودتر  حالت خوب شه برگردی خونه ؟

 

 


زهره

تغییر و تحول !

تغییرات چه خوب چه بد ! لازمه زندگی اند اما گاهی آدم رو بد جوری به فکر می اندازن. معمولا آدم در مقابله با تغییرات به خیلی چیزا فکر میکنه به شرایط قبل و بعد از تغییر و نتایجی که تغییر میتونه به همراه داشته باشه. همه عوامل مقایسه میشه . واضحه که اگه تغییرات اجباری باشه و خواست خود فرد توش هیچ نقشی نداشته باشه ،  ناراحت کننده است و شاید فرد با اون مقابله کنه اما خیلی زود همه چیز عادی میشه وفرد شرایط جدید رو می پذیره و حتی شاید حاضر نیاشه  اون رو با شرایط تازه  ای عوض کنه .  

چند روزیه که درگیر یه سری تغییراتم ....تغییراتی که باعث شده قدر خیلی چیزها رو که قبلا فکر میکردم  پیش پاافتاده و عادی هستند بیشتربدونم و سعی کنم اگه دوباره به اون شرایط برگردم ازشون نهایت استفاده رو ببرم. یه جورایی مطمئنم که اوضاع اینجوری نمی مونه با این حال سعی میکنم فعلا خودم رو با شرایط وفق بدم !


زهره

 

این روزا چیزی جز غرزدن به ذهنم نمی رسه ...گاهی یه چیزایی می نویسم حتی گاهی پست هم میکنم اما چند لحظه فکر میکنم این چرندیات به درد هیج کس نمی خوره جز اینکه خواننده اعصابش خورد بشه و همینطور خودم اگه بعدها بخوام به این نوشته ها برگردم  عصبی میشم. اما گاهی چاره ای نیست پس مینویسم تا کمی سبک شم و شاید چند روز دیگه که کمی روبراه شدم پاکش کنم . چند روزیه که همه چیز توی هم پیچیده ...از همکار و همسایه گرفته تا آدمهایی که گذری تو خیابون میبینم آنقدر راحت شخصیت ادمهای دیگه رو خورد میکنن و وارد حریم خصوصیشون میشن که باورم نمیشه...تحمل این رفتارها واسم خیلی سخت و آزر دهنده است همانطور که واسه تو سخت وآزار دهنده است ...اونقدر میریزم تو خودم که یه جا حساب همه چیز از دستم در میره و خدا میدونه چی میشه مثل یه آتشفشان منفجر میشم و همه چیز رو بهم میریزم ... این روزا اعصابم شده مثل یه کلاف سر در گم شده که هر چی سر نخش رو می کشی بیشتر تو هم می پیچه و گرهش کورتر میشه. اوضاع کاری ، برنامه های ناتموم زندگی ، کار کردن تو شرایط نا امن و بی ثبات،‌ کنتاک با آدمهایی که دور و برم رو گرفتن تحمل همه اینها خیلی برام سخت شده . واسه رها شدن از این همه فکر و خیال چی کار میشه کرد !

 


زهره

سفر شمال

تا حال تو این فصل شمال نرفته بودم . تجربه جالبی بود. هوا عالی بود. مناظر زیبا ، کوههای پوشیده از برف و درختای پراز نارنج و پرتقال بسیار دیدنی بودند. این عکس رو از منظره اطراف ویلا تو شهرک شالی و کناردریا گرفتم .


زهره

جدایی...

چند ماه جدایی و تنهایی ، ‌مرور کردن خاطره های مشترک ،‌خالی کردن خونه ای که یه روز با ذوق و شوق و هزار امید و آرزو وسایلش رو خریدن چیدن و سرانجام تو یه غروب دلگیر مهر طلاق رو تو شناسنامه هر دو زدن ....تحمل همه اینها کار خیلی سخته به خصوص اینکه چهار سال تمام ابراز علاقه کرده باشی وعاشق باشی بدون اینکه کوچکترین جوابی گرفته باشی .... بیخود نبود که از گوشه گوشه خونه در آخرین لحظات عکس گرفته تا شاید بتونه یه روز یه جا تو تنهایی سنگینش یه اهنگ غمناک بزاره و های های گریه کنه و اونها رو تماشا کنه ... و تو دنیای خاطراتی که هرگز نمی میرند غوطه ور بشه... باورش هنوز هم واسم سخته!!!!! 


زهره

خاطره ها

دیشب بوی ذغال اون قهوه خونه سنتی من رو برد به عمق خاطره ها ...یاد اون روزهایی افتادم که می رفتیم خونه مادربزرگ تو یه روستا .... پاهامون تا زانو تو برف بود و مادربزرگ با دستهای پیر و مهربونش ذغالهای تو یه منقل رو مدام زیر و رو میکرد و بعد اون رو می آورد تو اتاق خشتی و میذاشت زیر کرسی. ما بچه ها هم خودمون رو سُر میدادیم زیر لحاف گرم کرسی و کلی لذت میبردیم. هیچ شوفاژ ,بخاری و حتی شومینه ای قشنگی کرسی مادربزرگ رو نداره ... می دونم اون روزها تکرار شدنی نیست اما به قول تو دیشب تو اون فضا با هر نفسی پرت میشدم وسط اون خاطره ها و بی اختیار به یاد مادربزرگ اشکام سرازیر میشد. یادش بخیر...
زهره